تبليغاتX
شهر شب ظلمت با جنبش دانشجویی
شهر شب ظلمت با جنبش دانشجویی

به جوش آید خون درون رگ گیاه...بهار خجسته فال .خرامان رسد ز راه

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

یاد و خاطره ی قربانیان راه آزادی سال 67 را زنده نگه می داریم

یکشنبه 27 اسفند1385- -علئ سالکی

 

وبلاگم در کردستان و خوزستان فیلتر شد

 

آدرس وبلاگ جدید من

لینک ثابت |

دستات که رو شه.....خون که بجوشه.... خلق بخروشه....داره تما شا

جمعه 18 اسفند1385- -علئ سالکی

 

دستات که رو شه.....خون که بجوشه.... خلق بخروشه....داره تما شا

...

 

در شهر من  ستمگران

شب ظلمت را بیدار می کنند

در شهر من  ناله و فریاد بی قرارانه بیداد می کند

در شهر من نطفه های کلام،خون را آزاد می کنند

در شهر من، دستهای زنان سیا ه،  بخت دختران را ناکام می کنند

در شهر من، دستهای مردان سبز،هجله های  پسران را تاراج می کنند

در شهر من، خون سرخ ، جای سبزه ها ی سبز را اشغال می کنند

در شهر من ، چماق ها جای منطق ها را پر می کنند

در شهر من امشب ، لگد ها مادران را داغدار می کنند

در شهر من امشب،شکنجه گاه ها هم فریاد می کنند

در شهر من امشب،سیلی ها جای لبخند،صورت دختران آفتاب را شاداب می کنند

در شهر من امشب ، زبان های آزادی به جای کلام ،فریاد می کنند

در شهر من امشب ،شکنجه ها جای باد،گیسوی دختران را بی تاب می کنند

در شهر من شاید ،هنوز درختی جوانه هایش را به باغ امیدوار می کند

اما،در شهر من شاید دیگر کسی صورت خورشیدکان را نبیند

و باز هم اما ، خوب می دانم که در شهر من هنوز گنجشکها برای آشیان خود فریاد می کنند....

 

 

 

8 مارس امسال هم گذشت اما این قسمت آن مهم است "که چگونه گذشت؟؟

روزی که تنها به فریاد برابری طلبانه ی زنان خلاصه نشد بلکه از ساعتهای اولیه ی صبح با فریاد معلمان خشمگین آغاز گردید معلمانی که از همه چیز ناراحت بودند:ایستگاههای متروی منتهی به مجلس را بر رویشان بسته بودند(ایستگاههای بهارستان،ملت،دروازه شمیران) تمامی خطوط موبایل از کار افتاده بود و معلمان فریاد می زدند"مترو  رو بستی ترسو"..مخابرات و مترو خجالت خجالت...مجلس به این بی همتی  هرگز ندیده ملتی...معلم بیدار است از تبعیض بیذار است...ضرغامی حیا کن  جمعیت رو نگاه کن(اشاره به دروغ ضرغامی در صدا سیما )...

معلمان بعد از شنیدن سخنان تکراری نماینده ی مجلس(بهشتی) و به دلیل نرسیدن به مطالبات خود تجمع خود را به سمت خیابان هدایت کردند و فریاد می زدند:تا اخذ نتیجه ،مدرسه تعطیل می شه..

جمعیت همچنان به سوی میدان بهارستان روانه بود و از بقیه ی مردم طلب حمایت می کردند و در این بین پلیس "عملیات ویژه" با موتور به سوی مردم حمله نمود و آنها را مورد ضرب وشتم قرار داد و عده ای را دستگیر و بقیه را به خیابانهای اطراف پراکنده کرد...

 

پی نوشت1:اولین مقاله پس از آزادی از یکی از زنان آزاد شده ی بند 209 اوین.(اینجا)

 

پی نوشت 2: توضیحات مراسم 8 مارس در ساعت ۲ تا ۳(اینجا"وبلاگ 16 آذر")

 

لینک ثابت |

همه با هم فردا 8صبح در بهارستان، در دفاع از معلمان، در گرامیداشت ٨ مارس

چهارشنبه 16 اسفند1385- -علئ سالکی

هشت مارس ؛ نه به حجاب، نه به آپارتاید جنسی، نه به جداسازی جنسی، زنده باد برابری زن و مرد، زنده باد آزادی و برابری، بیایید با هم پیش به سوی ایجاد یک 8مارس سرخ و سوسیالیستی برویم

8march

همه با هم فردا صبح در بهارستان، در دفاع از معلمان، در گرامیداشت ٨ مارس

هشت صبح پنجشنبه ١٧ اسفند (٨ مارس) (مقابل مجلس)

 

لینک ثابت |

اعتراض و تجمع

سه شنبه 15 اسفند1385- -علئ سالکی

چهارنما در چند روز :1) اعتراض و تجمع کارگران شرکت وا حد 2 ) تجمع اعتراضی معلمان مقابل کاخ مجلس 3) اعتراض و تجمع فعالین جنبش زنان در برابر دادگاه "ضد انقلاب" و دستگیری آنان 4) تجمع های اعتراضی در دانشگاههای مختلف

دانشگاه و 8 مارسکارگران شرکت واحد


معلممعلم

 

 

زمانی که 17 ساله بودم معلم ادبیاتی داشتیم که همیشه سخنی را بر زبان داشت : حکومت باید از هنگامی که معلمان و زنان اعتراضات آزادی خواهانه را به دست بگیرند،بهراسد.

آری در چند روز اخیرکارگران ،معلمان،زنان و دانشجویان در چندین حرکت و تجمع اعتراضی نشان دادند که به صورت خود جوش و هماهنگ در کنار یکدیگر خواسته های خود را پیگیری می نمایند و دیگر به وعده های دروغینی که از پایگاه امپریالیسم دیکتاتوری به آنها داده می شود اعتنایی نمی کنند و بلکه بر ضد تمام ارکان ارتجاعی آن دست به اعتراض می زنند.

چهار نما یی که در ابتدای نوشته هایم برایتان بر شمردم ،نه آغازین حرکت است ونه آخرین حرکت،باید منتظر ماند ودید که خاکستر مرگی که بر جنبش های رهایی بخش پاشیده بودند چگونه جای خود را به افق های روشن اعتراضی میدهد و بر همگان نوید می بخشد که پایان شب سیه ، سپید است.

 

و تسلیت وار به آنهایی که رویای حکومت دیکتاتوری-امپریالستی را در سر می پرورانند میگوییم که اعتراضات ما به این چهار نما خلاصه نمی شود و تا رسیدن به تمام آمال آزادی خواهانه ادامه می یابد.

 

لینک ثابت |

علیرضا اسپهبد در گذشت(نقاش چپ)

یکشنبه 6 اسفند1385- -علئ سالکی

هنر شهادتي است صادقانه / نوري كه فاجعه را ترجمه مي كند / تا آدمي حشمت موهونش را بازشناسد
احمد شاملو(بخشى از شعر «ترجمان فاجعه» احمد شاملو درباره اسپهبد)

علیرضا اسپهبد در گذشت

اسپهبد نقاش حماسه ها بود. حماسه هايي كه آنها را از منظره هميشگي صفحه كتاب زندگي مي يافت و با بر كشيدنشان، به حماسه اي بزرگ و تلخ تبديلشان مي كرد. طرح هاي او مفاهيم مورد نظرش را محكم، ساده و مؤثر بيان مي كرد. مي توانست تخيلش را به راحتي پرواز دهد چرا كه بالهاي اين پرواز را با كار مداوم به دست آورده بود. او در سال هاي اخير در خارج از كشور بيشتر و بهتر شناخته شد. زيرا توانست همپاي نقاشان مدرنيست جهان جايي داشته باشد. به طور مثال، طرح هاي او در كنار آثار نقاشاني چون پيكاسو و دالي بر روي بدنه گيتارهاي محبوب و مشهور «فندر» توسط فيلهلم و ولر ترسيم شده است. عليرضا اسپهبد يك نقاش «مفهومي» بود، راوي بي طرف منظره ها و اشيأ و نقش هاي تزئيني نبود. نقاشي بود نويسنده كه پيامش را از راه غيرمستقيم منتقل مي كرد. هر كدام از بومهاي او خود يك داستان است نه صحنه اي از يك داستان.
اسپهبد مي گفت: «من رنگ را هميشه با عنوان مضمون و محتوا پياده مي كنم، نه به خاطر زيباييش، رنگ هر جا كه آمده يك نقشي را عهده دار بوده است. گرايش آبستره در من هيچ نقشي مستقل پيدا نكرده است. در درگيري دروني ام هميشه آبستراكسيون به سورفيگورو در نهايت به نفع مفهوم گرايي عقب مي نشيند. من با رنگ به سوي فرم مي روم. رنگ كه بخارگونه نيست روي تابلو فرمي دارد. حالا يا مشكل هندسي و طبيعي به خود مي گيرد يا شكل آميبي. به هر حال سطح و حجمي را مي سازد كه ذهن زود خطوط دورش را مي كشد و در يك فرم محصورش مي كند اين فرم رنگي در ارتباط با فرم هاي خطي در خدمت كمپوزيسيون نهايي تابلو در مي آيد. در تابلوهاي من آنچه در وهله اول به ذهن متبادر مي شود اين است كه آنها در يك فضا و معماري داخلي قرار گرفته اند، اين هم ناشي از زندگي شهرنشيني است. »

                                                                                       کلاغ ها

 در سال هاى ۲۰۰۱ و ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ انجمن پن (قلم) آلمان چند اثر وى را به صورت كارت پستال، پوستر و روى جلد كتاب به خاطر «آزادى بيان» منتشر كرد

 

مطلبی بخوانید از هژیر پلاسچی در مورد اسپهبد(بنگر که در قوم کلاغ یک بلبل دیوانه نیست)

 

لینک ثابت |

احمد باطبی را آزاد کنید

پنجشنبه 3 اسفند1385- -علئ سالکی

 

احمد باطبی را آزاد کنید

 

دیگرباره چونان اشکی بر خاک می افتم

و بر آسمان خیره می مانم

لب به نفرین می خواهم گشایم

نفرین به زمان و به زمین

نفرین به جلادان پیر

                      اما چه سود،با نفرین کدامین پرستو به خانه باز می گردد؟

                 می خواهم دست بر روی صورت نهم

                  چشمانم را از کاسه در آرم

                    که نبینم،که نبینم این همه گرگ صفتان را...

                    می خواهم،می خواهم که بمیرم...

                      نه........نه.....

                    نمی میرم،

                    من می بینم واشک می ریزم

                      من از این کهنه رباط ، سخت دلگیرم/////((علی سالکی))

 

 

          زمانی را پشت سر نهادیم،یارانی از کنارنمان رفتند،اما یارانی پا در جای پای آنان نهاده و سخت استوار ره را پیمودند

               به یاد کلامی از "گلسرخی" در بی دادگاه سال 52 می افتم،که گفت:

               "زندان هاي ايران پر است از جوانان و نوجواناني كه به اتّهام انديشيدن و فكر كردن و كتاب خواندن ، توقيف و شكنجه و زنداني مي شوند

                آقاي رئيس دادگاه! همين دادگاه هاي شما آنان را محكوم به زندان مي كنند. آنان وقتي كه به زندان مي روند و باز مي گردند ديگر كتاب را كنار مي گذارند و مسلسل به دست مي گيرند".

              باطبی و باطبی ها در 18 تیر 78 پیراهن خونین همرزمانشان را به دست گرفتند و فریاد    زدند :می کشم،می کشم،آنکه برادرم کشت...و به سلولهای انفرادی برده شدند...آقایان رئیسان بی دادگاهها،یقین  بدانید که دربند کشیده شدگانی که به حکم شما عمر خود را در پس پشت د یوارها سپری کردند،در  هنگام بازگشت از زندان کاری را به انجام می رساند که مصداق کلام گلسرخی  است،و حتی برنده تر و طوفانی تر...

 

          بیایید 17 اسفند (8 مارس) امسال را به روز شکوهمندی تبدیل نماییم،که نه فقط مطالبات زنان مورد ستم ،بلکه تمام مطالبات آزادی خواهانه و برابری طلبانه را خواستار شویم و با عزمی راسخ آنها را پیگیری نماییم.

 

             نه جمهوری اسلامی .نه این بمب هسته ای

                فریاد ما آزادی

                آزادی

 

لینک ثابت |

تیرها بر جانهایشان باریدند

دوشنبه 30 بهمن1385- -علئ سالکی

 

 

به مناسبت سالروز شهادت خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان (خلاصه ای از دادگاه و ... سحرگاه بیست ونهم بهمن ماه 1352 ...)

به نام نامی مردم ،این را گلسرخی بر زبان راند

در حالی و در جایی که بوی متحفن ضد مردم بودن بر مشام می رسید

رفیق گلسرخی گفت: من در دادگاهی که نه قانونی بودن و نه صلاحیت آنرا قبول دارم از خود دفاع نمیکنم . بعنوان یک مارکسیست خطابم با خلق و تاریخ است. هر چه شما بر من بیشتر بتازید من بیشتر بر خود می بالم چرا که هرچه از شما دورتر باشم به مردم نزدیکترم و هرچه کینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده از من قوی تر است . حتی اگر مرا به گور بسپارید – که خواهید سپرد – مردم از جسدم پرچم و سرود میسازند.

رئیس دادگاه با به صدا در آوردن زنگ دنباله مدافعات گلسرخی را قطع کرد . سرهنگ غفارزاده با صدایی که سعی می کرد مثل یک دستور خشک و جدی باشد گفت :

فقط از خودتان دفاع کنید . حاشیه رفتن و تبلیغات مرامی را کنار بگذارید

گلسرخی لبخندی زد :

از حرفهای من میترسید ؟

رئیس دادگاه با عصبانیت فریاد زد :

به شما دستور می دهم ساکت شوید . بنشینید!

در چشمهای گلسرخی حریق افتاد صدای حماسه وارش بلند تر شد :

به من دستور ندهید . بروید به سرجوخه ها و گروهبانهایتان دستور بدهید. خیال نمیکنم صدای من آنقدر بلند باشد که بتواند وجدان خفته ای را بیدار کند. خوف نکنید.می بینید که در این دادگاه باصطلاح محترم هم سرنیزه ها از شما حمایت می کنند.

وقتی دادگاه نظامی حکم اعدام گلسرخی و دانشیان را قرائت کرد , آن دو فقط لبخند زدند بعد دست یکدیگر را بگرمی فشردند و در آغوش هم فرو رفتند .

گلسرخی گفت :   رفیق!

و دانشیان تکرار کرد : بهترین رفیقم!

وقتی هیچ حیله ای به مبارزان کارگر نیفتاد , ساواک از در دیگری وارد شد. به خسرو گلسرخی پیشنهاد شد که دامون پسرش را در یک ملاقات خصوصی بپذیرد . اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد. ساواک اصرار کرد , گلسرخی با سماجت گفت : نه

و این نه را در شرایط روحی ای گفت که اشتیاق دیدن دامون تا مغز استخوانش را می سوزاند همه سلولها ی وجودش فریاد زنان نام دامون را تکرار می کرد. اما شاعر می دانست که ساواک می خواهداز دامون برای او یک دام بسازد. دامون نقطه ضعف او بود. تنها موجودی که می توانست حصار سرسخت گلسرخی را بشکند و او را به لرزه در آورد. دامون می توانست وسوسه زنده ماندن و گریز از مرگ را در او بیدار کند. در موقعیتی که او مرگ را بعنوان یک وظیفه قبول کرده بود. دامون شور و وعده زندگی بود.

گلسرخی با تلخی بغض آلودی گفت : نه

سحرگاه بیست ونهم بهمن ماه 1352 ..........

- خسرو ! تازگی شعری نگفته ای؟

- یک بغض توی سینه ام هست که اگر بترکد ...کاش زودتر بترکد و خلاصم کند....

خسرو را به چوبه اعدام می بندند. هنوز لبخندمیزند. رفیقش دانشیان را زودتر از او به چوبه بسته اند . حالا دارند دستمال سفیدی را که از چرکی و کهنگی به زردی می زند . به چشمهایش می بندند.

خسرو است که حرف می زند :

- می ترسی؟

دانشیان شانهایش را بالا می اندازد :

- وقت فکر کردن به ترس را ندارم .

خسرو بایک نفس عمیق هوای تازه و شاداب سحر را باعطش حریصانه ای می بلعد .سربازی که چشمهای دانشیان را می بست از کار خود فارغ شده و بطرف خسرو می آید .

این خسرو است که حرف میزند:

- چشمهای مرا نبند . میخواهم طلوع خورشید را تماشا کنم .

و با نگاهش به گوشه ی آسمان باز که از اولین نفس های گرم آفتاب بر افروخته و نارنجی شده اشاره می کند.

...موجهای خاطره یکی پس از دیگری می ایند , زیر و رو می شوند , می شکنند, محو میشوند و دوباره ظاهر می شوند

- وقتی یک شاعر , یک چریک , یک فدایی,یک انسان....بخاک می افتد چطور این مردم میتوانند اینطور آرام و خونسرد توی خیابان قدم بزنند و سرسفره لقمه های چرب بزرگ بردارند ؟ برای هر قطره خونی که بریزد آنها هم مسئولند.

کمتر ناامیدی در صدای خسرو حس میشود . این حرف شعار اوست که هیچوقت از پرواز نمی ایستد :

- هر نومیدی یک شکست است . مبارز اگر خودش را به نومیدی بسپارد سنگرش را خالی کرده.

لوله های تفنگ با چشمهای مهیبشان به سینه خسرو خیره شده اند .

- آتش....

دامون دارد گریه میکند. باد گیسوان بلند عاطفه را در سراسر میدانخش میکند.

این پیرزن کیست که صورتش را توی دستهای چروکیده اش پنهان کرده و شانه های استخوانیش از هق هق گریه تکان میخورد؟

موجی از خون به صورت خسرو می پاشد... شقایق های سینه خسرو گل داده اند...گل داده اند.... گل داده اند....

تو رفتی

شهر در تو سوخت

باغ در تو سوخت

اما دو دست جوانت

بشارت فردا

هرسال سبز می شود

و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک

گل  می دهد ....

به نقل از سلام دمکرات

  

 

لینک ثابت |

صدوچهارمین سالگرد تولد صادق هدایت

شنبه 28 بهمن1385- -علئ سالکی

 

(صادق هدایت) "ايران قبرستان هوش و استعداد است و وطنِ دزدها و قاچاق‌ها و زندان مردمانش!"

امروز صدوچهارمین سالگرد تولد صادق هدایت نویسنده و محقق این کشور بود.نویسنده ای که اغلب داستانهای خود را در خارج کشور نوشت."بوف کور" را در هند نگاشت و بیشتر مجموعه داستانهایش را در کشورهای اروپایی از قبیل فرانسه و سویس و....بر روی کاغذ آورد.در ایران متولد شد و مانند بیشتر نویسندگان و هنرمندان و فرهیختگان ایران همانندجمالزاده(ژنو)،ساعدی(فرانسه)،فرهاد(فرانسه).... در کشوری دیگر(فرانسه) جان سپرد.درایران برای امرار معاش با حقوقی بخور و نمیر در بانک کار می کرد ،کار در بانک با روحیاتش سازگار نبود از آنجا استعفا داد دوباره در ادارات دیگر مشغول به کار شد و همچنان از اوضاع نابسامان جامعه اش رنج می کشید و......

من در این مقاله قصد این را ندارم که زندگی هدایت را به تحریر درآورم بلکه اصلی ترین و تنهاترین هدف من بررسی چند نکته است:

1)هدایت مانند صدها نویسنده و انسانی که در ایران زندگی میکرد ، در وطن حسرت خارج داشت و در خارج حسرت وطن،چرا باید اینطور می بود؟ چرا باید یک نویسنده با ذهنی خلاق و نو در بانک کار می کرد؟یا به جای آنکه در کانون نویسندگانی که در آن زمان موجود نبود ((که مطمئنم اگر وجود داشت مانند کانون نویسندگان امروز مورد لطف اوباش و جیره خواران استبدادبوده است و اگر هم نشستی برگزار می شده به صورت مخفیانه بوده و هر نویسنده به صورت غیبی حکم مرگ خود را در دست داشته"به مانند کشته شدگان راه قلم وبیان{سعیدسیرجانی(6آذرسال73)،غفارحسینی(20آبان سال 75)،احمد تفضلی(24دی ماه سال75)،حمید حاجی زاده(اول مهرماه سال 77)،مختاری وپوینده (سال77)و....})) ،مشغول کار می شدُباید در کارهایی بی روح استخدام میگردید ؟

2)هدایت از جمله نویسندگانی بود که همواره در نوشته هایش به خرافات موجود در فرهنگ مردم که امروزه نیز بیش از پیش در بطن جامعه وجود دارد،اشاره می کرد و به مقابله با خرافات می پرداخت(همانند کتابهای:توپ مرواری ،بوف کور و...)

3)هدایت می گفت : "مي‌خواهم مرده‌ام را خوب حس كنم"...به نظر شما چرا باید این سخن از زبان او جاری می شد؟

4)آیا اگر هدایت فرانسه متولد می شد تا به این حد رنج و مشقت می کشید؟ یا به مانند نویسندگان آن کشور(سارتر و....) از اهمیت بیشتری در جامعه اش بر خوردارمی بود؟

و ده ها نکته ی دیگر که باید گفته و خواسته شود تا بیان آزاد  نویسندگان ما در نطفه خفه نشود

از شما خوانندگان می خواهم که به این موارد و ده ها مورد دیگر فکر کنید تا ما عواملی باشیم برای از بین بردن این نواقص از تاروپود جامعه ی ایران.

 

لینک ثابت |

روز حمایت از کارگران ایران

پنجشنبه 26 بهمن1385- -علئ سالکی

 

گرامی باد بیست و شش بهمن ماه روز جهانی حمایت از کارگران ایران

به نقل از وبلاگ تکروی(رفیق عابد توانچه)

لینک ثابت |

رهایی

سه شنبه 24 بهمن1385- -علئ سالکی

آواز آزاد من

نه بدایتی دارد و نه نهایتی

پرواز می کند،بسان پرنده ای از آشیانه دور مانده....(ویکتورخارا)

 

***********************************************************

تنها ره رهایی ....ره سرخ فدایی((شعارچریکهای فدایی خلق سال ۵۷))

 

((سه ره)) 

اعتراض

        فریاد

            سکوت

 

دشت

       کوه

         دریا

 

من

                   تو(کابوکی)

                                تنها

 

زبان ها

                   لب ها

                                        لب های نیمه باز

 

مردمان مرده 

                               گرگان درنده  

 

راه

        چاه

                عشق

 

نگاه

         آتش

                  مجنون

                                                 (علی سالکی)

 

در  پستهای بعدی عکسهایی از شعارنویسی ها بر روی دیوارها که تا کنون به چاپ نرسیده برای شما خوانندگان می گذارم

لینک ثابت |

کودک .کار . خیابان

دوشنبه 9 بهمن1385- -علئ سالکی

 

کار....کودک.....مدرسه....پدر....اعتیاد....مادر...خواهر...

کتک....زندگی...رویا....آرامش(جمله بساز)

 

 

بار سهمگین تضاد طبقاتی بر دوشش سنگینی میکند،اما چه باید بکند؟ مجبور است!! نه به اصطلاح هم میهنی(!!!!!) به او اعتنا دارد و نه سازمانی...

برای اینکه بتواند با دست پر به خانه برگرددو از خشم پدر و سرزنش مادر در امان باشد برای اینکه بتواند به نگاه منتظر خواهر یا برادر کوچک خود پاسخ دهد،باید خود را تحقیر کند،شخصیتش را له شده ببیند((نمی خرن،باید التماس کنی،بعضی مردم فحش میدن،وقتی میگم یه چیزی بخرین،بدون اینکه نگاهی بکنن صد تا فحش می دن و می رن))حقارت را لمس می کند وفاصله اش با دیگران را در می یابد،می گوید: ((همه فکر می کنن بچه هایی که کار می کنن،کثیفن،پول ندارن،گدا هستن))

این از احوال او و درد و رنجی که از مردم ((به اصطلاح هم میهن)) می برد

درد دیگر از سوی ماموران ،شهرداری، و....که با آنها رفتاری غیر انسانی دارند((مومورا میان،وسایلمو میگیره،اذیتم میکنه،کتکم می زنه(((حکومت مهرورز!!!!!)))

یلدا دختر بچه ای دیگر است که تنها تفریحش یه خواب چند ساعتس:آری یلدا،هم نام است با بلند ترین شب که مردمان راحت آن شب را خوش می گذرانند،آجیل می خورند ،و رسم دیرینه را به پا می دارند دم شیرینی فروشی صف می بندن و یه نگاهی هم به نگاه یلدا نمی اندازن....اما یلدا روزا کار می کنه و شبها خواب مدرسه می بینه،دوست داره پرستار بشه تا به همین آدمای تو صف شیرینی فروشی کمک کنه))دروازه غار زندگی میکنه از محله اش و مردمش میترسه از کسی طلب کمک نمی کنه حتی اگه مورد آزار کسی قرار بگیره به چهار راههای با لا شهر هم که میره  دیگه توصیفش گفتن نداره...مصطفی که بهترین رویاش دیدن یه باغ سیب و انار...نادر،خیابونو دوست داره اما نه برای اینکه توش کار کنه ،برای گردش دوست داره،ماهی 50000 تومان کرایه میدن..نادر دوست داری بری مدرسه؟ :آره،ولی نمی شه که...

هیچ کس نمی دونه،، درد و رنج از همه جا بر سرشون می باره..هیچ کس

آدم از دست خودش خسته می شه با لبای بسته فریاد می زنه...

نمی دانم که دیگر چه دردی را بنگارم...شده ام پر ز دلتنگی ،دلمرگی،خالی از سبزی برگی....

به قول فرهاد:بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره...

 

لینک ثابت |

طرحی نو در اندازیم و بنیادش بر اندازیم

جمعه 6 بهمن1385- -علئ سالکی

راهی را طی می کنم و می دانم که پر ز خطر است،پر ز مصائب است پر ز درد و رنج و شاید پر ز مرگ .قدم در فراسوی وجود می خواهم نهم .دیگر وجود باید از این قالب متحرک تکراری بیرون آید و خود قالبی شود بر تمام حرکات، حرکات منقلب گشته و انقلابی...اسمم علی است...دانشجو...روزگارم هم خوب نیست،به تکه نان هم فکر نمی کنم،ذوقم هم به سر سوزن نیست،پر ز ذوقم نه سرسوزن ذوق پر ز شورم..آری می خواهم شوری در همه اندازم..((طرحی نو در اندازم..و بنیادش بر اندازیم...)) 

شاید قبل از من بسیار افراد این ره را پیموده اند از این ره گفته اند از این ره بر گشته اند به انتها رسیده انداما هر کس شیوه ای دارد...شیوه ی من این است:نمی گذرم ، از هر آن چه که موجب آن شود که ازمحکومیتم دور شوم،نمی گذرم...آری محکومیتم آزادی، من و تو محکومیم که آزاد گردیم از این چاه ظلمانی ...آری می ایستم بر سر هر آن چه که از مقابل نگاهم می گذرد و می اندیشم و برای خود چرا های بیشتری می جویم..و درمان آن را می یابم،اما شاید خیلی مطمئن سخن می گویم....شاید هم در نظر اول درمان را نیابم و شاید هم اشتباه کنم اما می دانم که این راه مرا به سوی خود می کشاند ...چون می بینم،می خوانم،می اندیشم، و خود را به خواب نمی زنم و ادا در نمی آورم که اتفاقی رخ نداده است

از هر پیشامدی که مرا رنج می دهد نمی گذرم،از آن طفل سیه چرده ی چرکین مو،زخمگین دست نمی گذرم چرا این ها به حال خود رها شدند؟از آن کارگری که ماههای ماه است که فرزندش رنگ لباسی نو را در چشمانش ندیده،نمی گذرم..گرمی وطراوت چرا نباید در چهره ی آن زن و مرد خسته تابیده شود؟؟ از آن پسر جوان سر چهار راه نمی گذرم که در سیاهی زمستان با دمپایی هایی پاره بر سر راهم می آید و زیر بارش برف اسپند دود می کند   ...نمی گذرم از او هم نمی گذرم که با تازیانه های وحشت بر سر این شهر زد ،بر سر آن زن زد،صورتش خونین شد،زنی که گفت: ما هم حقی داریم

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.